تبليغاتX

JavaScript Codes

JavaScript Codes New Page 2

This free script provided by java site

آتش جام - بغض نگاهت را بشكن

بغض نگاهت را بشکن

 

بارون گفت:« بغض نگاهت را بشکن!»

من گفتم:« تنها بهانه ی بودن من است.»

گفت:«دلدادگی,دیوانگی ست.»

گفتم:«دیوانگی رسم عاشقی ست.»

گفت:« او بر نمی گردد.»

گفتم:«من منتظر می مانم.»

گفت:«از جفایش نمی ترسی؟»

گفتم:«انتظار آمدنش آرامم می کند»

گفت:«می دانی دلش دیوانه ی دیگری ست؟»

گفتم:«با این بهانه من نا مهربان نمی شوم.»

گفت:«او تنهانیست,تو تنها مانده ای.»

گفتم:«تنها مانده ام تا او را دوباره ببینم.»

گفت:«مگذار دلت بیش از این غصه دار شود!»

گفتم:«دلم از روزی که رفته غصه دار شده.»

گفت :«میدانی کجاست؟»

گفتم:«تو می دانی؟...به من بگو!»

گفت:«تاب دیدن اشکهایت را ندارم.»

گفتم :«جان دلتنگی ات بگو! تو تا دلتنگ نشوی نمی باری.»

گفت:«قسم بخور جان نمی دهی.»

گفتم:«دلم لرزید,تو که بی رحم نبودی.»

گفت:«بگذار سکوتم آرامت کند.»

گفتم:«این گونه من تاب و تحمل ندارم.»

گفت:«دلت را به دلتنگی من بسپارتا بی قرار تر نشوی!»

گفتم:«تو می دانی دلتنگی من چگونه است؟»

گفت:«چشمهایت راز غریبی دارند.»

گفتم:« اما رازش را را او هیچ وقت پیدا نکرد.»

گفت:«او بی وفا بود.»

گفتم:«جان من با او مهربان باش!»

گفت:«می دانی چه می کند؟»

گفتم:« تو بگو تا بدانم!»

گفت:«از جفای روزگار بترس!»

گفتم:«او کجاست؟»

گفت:«او...او سر قراردر کوچه ی عشق است.»

گفتم:« باور نمی کنم.»

گفت:«میدانم.»

گفتم:«نمی دانی...نمی دانی...تو از عشق من نمی دانی.»

گفت:«اولیاقت ندارد.»

گفتم:«دلگرفته ام.»

بارون گفت:« بغض نگاهت را بشکن!»

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 7:3 |