تبليغاتX

JavaScript Codes

JavaScript Codes New Page 2

This free script provided by java site

آتش جام
انتظار تو........

   خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان           www.bahar20.sub.ir    انتظار  خدمات وبلاگ نویسان جوان           www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان           www.bahar20.sub.ir

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 23:42 |
من همه دار و ندارم همه گلهای بهارم     دل پاک و بی قرارم

همه را همه را به چشم های زیبای تو میبخشم

من همه هفت آسمان را همه پیدا و نهان را هم زمین و هم زمان را

همه را همه را به تبسم شیرین لبت مینازم.

همه را می بخشم همه را می بازم من برایت قصه ها میسازم

من به سوی عشق تو میتازم.

معنی سرخ غروب و همه گفته های خوبو هرم شبهای جنوب رو

همه را همه را به طلوع روشن چشم تو میبخشم یار.

 

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 18:30 |

 

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 18:24 |
خواستگاری

 

زن بلاست ولی گاهی بلا هم بد نیست

داخل خانه یکی مثل شما هم بد نیست

به وفایت نتوان چشم طمع داشت ولی

از شما گل برسد جور و جفا هم بد نیست

نمک عشق در این است که منت بکشی

ور نه خود خواهی و لجبازی ما هم بد نیست

عاشقت هستم و یک مملکت این را فهمید

خودمانیم کمی شرم و حیا هم بد نیست

به خدا با همه تلخی خود شیرینی

اخم آمیخته با ناز و ادا هم بد نیست

من به دنبال تو روی زمین می گردم

گر چه که دیدنتان توی هوا هم بد نیست!

عشق رازیست که از پرده برون می افتد

گر چه این راز نهفتن به خفا هم بد نیست

قسمت این بود که من خواستگار تو شوم

چون خدا خواسته پس کار خدا هم بد نیست!

 

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 18:18 |
یا قاضی الحاجات!

شبنم دیدگانم را به ضریح

سجده گاه تو ، دخیل میبندم

 

 

و بوسه بر خاک بندگیت

میزنم

تا قلبم را ، به بیکرانگی

عشقت پرواز دهی و وجودم

را از چشمه جوشان مهرت

سیراب کنی

به حق رحمتت!

خدایم...
بعضی روزا فکر میکنم بار گناهم ... کاری کرده با من که پیش تو روسیاهم
از خجالت بسته نگاهم ... درونم میسوزه از سوز شفاعت
یاده گرفتاریم میفتم ...
یاده اون لحظه ای که میبرنم . به یاده غسل و کفنم . یاد فشاره قبر و فریاد زدنم . یاد عذاب و بدنم ...
یاد اون لحظه ای که دو تا ملک سوال کنند.... که بگو خدات کیه ؟ قبلت کجاست؟
یاد ساکت شدنم .....

کمکم کن نمونه ........... جوابم توی گلوم ...
عشق و خدا
میتونی به خدا بگی مشکلاتم خیلی بزرگه یا به مشکلات بگی که خدای من خیلی بزرگه

اینکه خداوند رحمان اسرار خود را به بنده ای بیاموزد

وبعد دهان اورا به بندد،کاملا بی معنی است.

خداوند رحمان هرکاری را که انجام می دهد براساس حکمت است .

بندگان عموما" دونوع هستند:

 یکی آن دسته که به دنبال کسب معلومات دین می روند .

و دیگری آن دسته که زحمت این کار را به خود نمی دهند .

چون خداوند رحمان هیچ بنده ای را به حال خود نمی نهد ،

بنا براین به بنده ای اسرار خود را می آموزد

تا او به دیگران گوش زد کند .

امااکثر مردم غافلند (هم  الغافلون)

و این غفلت مردم است که دهان بدگان خاص خداوند را میبندد

 و نمونه بارز آن علی (ع)است که

غفلت مردم آن بزرگوار را مجبور کرد که برسر چاه برود و با چاه سخن گوید .  

 

 

((ای داود به بندگانم بگو بعد از گناه بزرگ ،

آن گناه بزرگتر را انجام ندهند که آن را نمی بخشم .))

داود گفت :بارالهی آن گناه بزرگتر چیست ؟

((ای داود آن گناه بزرگتر ،

ناامیدی از رحمت وبخشندگی من است .)) 

پس بیائیم باخود عهد کنیم که،

 خداوند سبحان را خشمگین نکنیم .

و نگوئیم که:

شاید خدا مرا بخشد یا خدا مرا نمی بخشد ،

یا آیا امکان دارد که خدا مرا بخشد .

بلکه باید وباید بگوئیم :

که خدا وند رحمان حتما" مرا خواهد بخشید . 

 

 

   

 

 از امروز چون می خواهیم بنده روسیاه خدا نباشیم .

پس از رحمتش ناامید نیستیم.

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 17:58 |
+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 11:21 |
 


آه دست پسرم یافت خراش! * وای پـای پسرم خورد به سنگ!

داد معشوقه به عاشـق پیغام * که کــند مــــادر تو با مــن جــنگ

هر کـجا ببیـــندم از دور کـــند * چــهره پرچــیـن و جـبین پر آژنــگ

با نـــگاه غضــب آلـــوده زنــــد * بـــر دل نازک مــن تــــیر خـــدنگ

از در خــــانه مـــرا طــرد کـــند * همچو سـنگ از دهــن قلماسنگ

مادر سـنگ دلـت تا زنده است * شهد در کام من و توست شرنگ

نشــوم یک دل و یک رنگ تو را * تا نســـازی دل او از خـــــون رنـگ

گر تو خواهی به وصالم برسی * باید این سـاعت بی خوف و درنگ

روی و سینه ی تنـــگش بدری * دل بـرون آری از آن سینه ی تــنگ

گرم و خونین به منـش باز آری * تا بـــــرد ز آیــنـه ی قـــلبم زنــــگ

عاشــــق بی خرد نا هـــنــجار * نه بَل آن فاسق بی عصمت و ننگ

حــــرمت مـــادری از یاد بــــبرد * مســـت از بـــاده و دیــوانه ز بنگ،

رفـــت و مــادر را افکند به خاک * سیـــنه بــدرید و دل آورد به چــنگ

قصد سر منزل معـــشوقه نمود * دل مـادر به کَفـَــــش چون نارنـــگ

از قضــــا خورد دم در به زمـــین * و انـــدکی رنــــجه شــد او را آرنگ

آن دل گرم که جان داشت هنوز * اوفـــــتاد از کــــف آن بی فـــرهنگ

از زمین چو باز برخاســـت،نـمود * پــــی برداشــــــتن دل، آهـــنـــگ

دیـــــد کز آن دل آغشته به خون * آید آهســــته بــــرون این آهنگ:

در باغچه زندگي ام گلي است به زيبايي تما گل ها.

در اسمان زندگي ام درخشان ترين ستاره اي است در بين همه ستاره ها.

در دلم نامي است كه در قلبم نوشته شده وتا ابد هم باقي خواهد ماند .

او همسفر زندگي ام است و فرشته نجات در زندگي ام است .

او تك ستاره زندگي ام است و زيباترين كهكشان زندگي ام است.

در شب وروز همدم زندگي ام است وعشق زندگي.

در دردها و غم ها غصه ها يم شريك است.

در درياي ابي زندگي ام او تنها مرواريد درياست.

در ترانه زندگي ام او بهترين ترانه است.

بدون او زندگي ام بي معناست بي درياست بي گرماست وسرد سرد است.او حقيقت زندگي است وخاطره زندگي كه هميشه در دلم مي ماند .خانه بدون او بي عطر وبوست بي رنگ وروست.

نام او كلام زندگي ام است وصفاي زندگي ام.

او درختي بلند است مانند سرو, وسايه اش هميشه بر روي من است.او تنها كسي است كه در قلب كوچكم كه پر از درد وغصه است خانه كرده غم وغصه ها را از من دور كرده است.

حالا فهميديد او چه كسي است ؟ او تنها فرشته زندگي ام يعني مادرم استtifooses.coo.ir

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 9:16 |
عشق واقعی اینجوری بایدباشه

عشق خاطره ای است که زمان را توان نابودی آن نیست.

نوایی است روح پرور. شاد و خوش آهنگ. نوایی که ترنم آن

به گوش نمی رسد.

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 7:15 |

خلوتم را نشكن .

تقدیم به تمام عاشقان

خلوتم را نشكن

شايد اين خلوت من كوچ كند

به شب پروانه

به صداي نفس شهنامه

به طلوع اخرين افسانه

و غروبي كه در ان

نقش ديوانگي يك عاشق

بر سر ديواري پيدا شد.

خلوتم را نشكن

خلوتم بس دور است

ز هواي دل معشوق سهند

خلوتم راه درازي ست ميان من و تو

خلوتم مرواريد است به دست صياد

خلوتم تير وكماني ست به دست سحر

خلوتم راه رسيدن به خداست

خلوتم را نشكن

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 7:9 |

بغض نگاهت را بشکن

 

بارون گفت:« بغض نگاهت را بشکن!»

من گفتم:« تنها بهانه ی بودن من است.»

گفت:«دلدادگی,دیوانگی ست.»

گفتم:«دیوانگی رسم عاشقی ست.»

گفت:« او بر نمی گردد.»

گفتم:«من منتظر می مانم.»

گفت:«از جفایش نمی ترسی؟»

گفتم:«انتظار آمدنش آرامم می کند»

گفت:«می دانی دلش دیوانه ی دیگری ست؟»

گفتم:«با این بهانه من نا مهربان نمی شوم.»

گفت:«او تنهانیست,تو تنها مانده ای.»

گفتم:«تنها مانده ام تا او را دوباره ببینم.»

گفت:«مگذار دلت بیش از این غصه دار شود!»

گفتم:«دلم از روزی که رفته غصه دار شده.»

گفت :«میدانی کجاست؟»

گفتم:«تو می دانی؟...به من بگو!»

گفت:«تاب دیدن اشکهایت را ندارم.»

گفتم :«جان دلتنگی ات بگو! تو تا دلتنگ نشوی نمی باری.»

گفت:«قسم بخور جان نمی دهی.»

گفتم:«دلم لرزید,تو که بی رحم نبودی.»

گفت:«بگذار سکوتم آرامت کند.»

گفتم:«این گونه من تاب و تحمل ندارم.»

گفت:«دلت را به دلتنگی من بسپارتا بی قرار تر نشوی!»

گفتم:«تو می دانی دلتنگی من چگونه است؟»

گفت:«چشمهایت راز غریبی دارند.»

گفتم:« اما رازش را را او هیچ وقت پیدا نکرد.»

گفت:«او بی وفا بود.»

گفتم:«جان من با او مهربان باش!»

گفت:«می دانی چه می کند؟»

گفتم:« تو بگو تا بدانم!»

گفت:«از جفای روزگار بترس!»

گفتم:«او کجاست؟»

گفت:«او...او سر قراردر کوچه ی عشق است.»

گفتم:« باور نمی کنم.»

گفت:«میدانم.»

گفتم:«نمی دانی...نمی دانی...تو از عشق من نمی دانی.»

گفت:«اولیاقت ندارد.»

گفتم:«دلگرفته ام.»

بارون گفت:« بغض نگاهت را بشکن!»

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 7:3 |

 

سر تا پا غرق گناهم

می خواهم سوی تو آیم

با قلبی پر ز غم ودرد

من آخر روبه تو آرم

چشمم چون ابر بهاران

می خواهم بهر تو بارد

با گوشی پر ز ملامت

من آخر دل به تو دادم

در قعر چاه بلایا

می خواهم دست تو گیرم

در اوج ظلمت و بیداد

من آخر نورتوبینم

من در دریایی هلاکت

دادی آخر تو نجاتم

ای ناجی مهدی موعود

ای نامت روح و روانم

                                بیا...


 

دلی که رودخونه باشه مثل رگ تو دستامونه

اما اون دلی که دریاست مثل خون تو قلب می مونه

دلی که از تو بخونه مثل سرخی انار

اما اون دلی می مونه که به سردی خزونه

دلی که دل داده باشه مثل آب توی کویره

اما اون دلی که باخته مثل ابر تو ی بهار

به دل همیشه دریات بیا آب شیم تو کویری

مبادا تنهام بذاری مبادا بشی خزونی

انتهای دل عاشق مثل قطرهای شمع

می مونه تا آخر خط اما آخرش باید بسوزه...

 

 

 

 

 

 

در این تباهی ثا نیه های زودگذر غریب زندگی دستهای تهی لرزان ولی پر از تمنا را به سویت دراز می کنم وبا صدای بی صدایی فریاد می زنم ای همیشه همراهم دستان تهی لرزانم مثل همیشه در انتطار است تا او را بگیری و آرامش را به اون هدیه بدی!

 

 

 

 

 

با همه‌ي لحن خوش آوايي‌ام                         
                                       دربِدر کوچه‌ي تنهايي‌ام

اي! دو، سه تا کوچه ز ما دورتر                                                 
                                                      نغمه‌ي تو از همه پرشورتر

کاش که‌اين فاصله را کم کني                                
                                           محنت اين قافله را کم کني

کاش که همسايه‌ي ما مي‌شدي                                      
                                  مايه‌ي آسايه‌ي‌ما مي‌شدي

هر که به ديدار تو نايل شود                                          
                             يک‌شبه حلّال مسائل شود

شهر پر از زمزمه‌ي نام توست                                                    
                                               کوچه‌ي‌دل منتظرگام‌توست

دوش مرا حال خوشي دست داد                                         
                                       سينه‌ي‌ما‌را عطشي‌دست‌داد
 
نام تو بردم، لبم آتش گرفت                                  
                                 شعله‌به‌دامان‌سياوش‌گرفت

نام تو آرامه‌ي جان من است                                                  
                                             نامه‌ي‌تو خطّ امان‌من‌است

اي نگهت، خاستگه آفتاب                              
                               بر من‌ِظلمت‌زده يک‌شب بتاب

پرده برانداز، ز چشم ترم                                        
                                         تا بتوانم به رخت بنگرم

اي نَفَسَت، يار و مددکار ما                                         
                                   کیوکجا؟وعده‌ي‌ديدار

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 6:48 |


 

زير اين طاق كبود.... يكي بود يكي نبود

مرغ عشقي خسته بود.....كه دلش شكسته بود

اون اسير يه قفس..شب و روزش بي نفس

همه ارزوهاش ... پر كشيدن بود و بس

تا يه روز يه شا پرك...نگا شو گوشه اي دوخت

چشش افتاد به قفس...دل اون بد جوري سوخت

زود پريد روي درخت...تو قفس سرك كشيد

تو چشم مرغ اسير...غم دلتنگي رو ديد

ديگه طا قت نيورد..رفت توي قفس نشست

تا كه از حرفاي مرغ....شا پرك دلش شكست

شا پرك گفت كه بيا.. تا با هم پر بكشيم

بريم اون با لاها..سوار ابرا بشيم

يه دفعه مرغ اسير...نگا هش بهاري شد

بارون از برق چشاش...روي گونش جاري شد

شا پرك دلش گرفت...وقتي اشك اونو ديد

با خودش يه عهدي بست...نفس سردي كشيد

ديگه بعد از اون قفس... رنگ تنهايي نداشت

توي دوستي شا پرك .....ذره اي كم نمي ذاشت

تا يه روز يه باد سرد...ميون قفس وزيد

اسمون سرخ ابي شد...سوز برف از راه رسيد

شا پرك يخ زد و يخ...مرد و موندگار نشد

چشا شو رو هم گذاشت...ديگه اون بيدار نشد

مرغ عشق شا پرك رو...به دست خدا سپرد

نگاهش به اسمون تا كه دق كرد و مرددددد


          شمع بودن زره زره اب گشتن تا بكي

           راه پر خا شا ك را ارام رفتن تا بكي


+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 1:20 |

رمضان شروع عشق...

سلام به تمام شما دوستان عزیزم نمی دونم چی میخوام بنویسم و چی میخوام بگم فقط می خوام تبریک بگم ماه رمضان ماه عشق آغاز شد

ماه رمضان مثل باران رحمتي بر فضاي زندگي ما مي بارد ،

 آلودگيها،زياديهاو زنگار گرفتگيها را كه به دست خود ما در محيط

زندگى و در جان و دلمان پديد آمده است، مى‌شويد و فضا را مصفا و

 دلها را نورانى مى‌كند...

 فرا رسيدن ماه نور، ماه رمضان را تبريك مي گويم

امشب دست به دامن وبها شدم داشتم وبگردی میکردم که چیزی بتونم پیدا کنم، بلکه بتونم با اجازه نویسندش اونو آپ کنم ولی یه مشکل هست من خیلی در انتخاب مطلب گیر هستم و چیزی که لایق این ماه عزیز باشه پیدا نکردم...

می دونم که دستان من لایق تایپ حروفی دار این موضوع نیست ولی میخوام امشب دلو به دریا بزنم و دستامو بسپارم به خدا می خوام خودش ذهنم و بسازه و مثل همیشه کمک کنه بلکه بتونم چیزی قلم زنم که لایق این ماه و لایق حضور شما و دیدگانتان باشد...

خدایا امشب میخوام بنویسم تا حالا ۴۰  خط نوشتم ولی همشو پاک میکنم خدایا اگه امشب ننویسم تا صبح دیونه میشم یک مجنون کامل...

رمضان ماه خدا ماه خدا

رمضان ماه راز و نیاز

رمضان ماه دعا ماه نماز

رمضان ماه توبه از یک دنیا گناه

امشب میخوام صدا کنم خدا خدا بپا کنم

بگم که ای خدا جونم اگه کنی رها جونم

بازم میگم حرفی که همیشه دارم

مگم خدا خدا جونم دوست دارم خدا جووووووووونم

امشب میخوام بازهم بنویسم میخوام هرچی توی دلمه خالی کنم من ماه رمضان رو دوست دارم زیباست بیایید تا باهم دیگه دل به دریا بزنیم و مثل یک بچه ۴ساله با خدا صحبت کنیم بیایید تا این ماه با خودوم رو راست باشیم و تمامی گذشتمونو فراموش کنیم هرچی گناه کردیم توبه کنیم به درگاه حق خداوندا مرا ببخشم خدایا ببخشم...

ای کاش امشب بارانی بود تا دلم هوایی نمناک و تر داشت، کاش امشب شبی مانند رویا بود... امشب بیایید تال با هم طولوع رمضان را در افوق بنگریم، بیایید تا صبح به تماشای آسمان نورانی بنشینیم امشب مهتاب نیست ولی تمامی این ماه مهتاب است روزهایش نوری طلائی بر سمان و شبهایش آسمان را نقره کوب میکنند ستاره های این شب ها به تمامی مسلمانان جهان چشمک میزنند و بشارت این ماه را میدهن این ماه ماه خداست ماهیت که ما به میهمانی میرویم این حرف همیشه در گوش همگی می پیچد که ماه رمضان ماه میهمانی خداوند است ولی خشا بحال آنکسانی که معنای واقعی این حرف را می کنند و زیبایی ای ماه راهم دیده و هم لمس میکنند با احساساتشان این ماه را گلباران میکنند...

دستان زیبایتان را روبه آسمان برده و هرچه میخواهید بگویید کافیست که در ذهنتان بیایید خداوند شما را دوست دارد و تمامی نیاز ما را براورده میکند ولی همیشه صبر را بیاد داشته باشید و اونو فراموش نکنید که با صبر تمام دنیا بکامتان میشود

با مروارید های چشمانتان آشمان را شهاب باران کنید بیایید تا ستاره ها در دیدار یک نظر اشکهایتان رنگ باخته و جایشان را به شما دهند... دلهای پاکتان دعا کنید برای ظهور آقا امام عصر (عج) دست نا قابل مرا نیز میان دستانتان قرار دهید و با هم دعا کنیم که جزء یاران آقا باشیم و عمرمان آنقدر کفاف دهد که لایق ملاقاتشان باشیم...

خیلی گفتم ولی در نهایت یک چیز را بخواطر داشته باشید که:

رمضان ماه یست بزرگ، و ماهی برای تغیر مسیرهای اشتباه قبل ، راه یابی و حرکت به سمت درست ماه مهربانی ماه شکوه ماه عشق ماه عظمت و جلال...

مرا در سر نماز فراموش نکنید یا حق


+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 6:43 |

ای دوست

دلت همیشه زندان منست

آتشکده عشق توازآن منست

آن روز که لحظه وداع من وتوست

آن شوم ترین لحظه پایان منست

عاشقی راشرط اول ناله وفریاد نیست

تاکسی ازجان شیرین نگذردفرهادنیست

عاشقی مقدور هرعیاش نیست

غم کشیدن صنعت نقاش نیست

درتاریکی چشم هایت راجستم

درتاریکی چشم هایت رایافتم

وشبم پرستاره شد 

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 6:52 |

من می گویم

گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم

گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست

گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی


گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختی

 

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 7:18 |

چند جمله شاید زیبا...

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم...
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ، ولی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کم کم افول می کنه ، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد ، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که می خوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 رویایی رو ببین که می خوای ، جایی برو که دوست داری ، چیزی باش که می خوای باشی ، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی...
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 آرزو می کنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی
 به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی
 همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار
می ده ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو
می برن...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 شادی برای اونایی که گریه می کنن و یا صدمه می بینن زنده است ، برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن ، چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون می فهمن...
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد می کنه و با اشک تموم می شه ،‌ روشن ترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره، نمیشه تا وقتی که دردها و رنجا رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن ، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دختر جواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و بستري شد. نامزد وي به عيادتش رفت و در ميان صحبتهايش از درد چشم خود ناليد. بيماري زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عيادت نامزدش ميرفت و از درد چشم ميناليد. موعد عروسي فرا رسيد. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم ميگفتند چه خوب عروس نازيبا همان بهتر که شوهرش نابينا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنيا رفت، مرد عصايش را کنارگذاشت...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

هر چیزی تنها خودشه مگر اینکه موجود دیگه ای رو آرزو کنه. یک انسان تنها انسانه و خدا خداست اما اگر انسان خدا رو آرزو کنه تا خدا بالا میره، جوری که توی اون حالت نمیتونه مرزی میان خودش و خدا پیدا کنه...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ كسي به او كار نمي داد...همه مي گفتند:
{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يك شب كه مداد رنگي ها...توي سياهي كاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح كار كرد...ماه كشيد...مهتاب كشيد...و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اتل متل جدائی... عروسکم کجایی...؟ گاو حسن پریشون... یه دل داره پر از خون... عشقشئ که رفت هندوستان... خونم شده قبرستان... یه عشق دیگه برادر... یه ۲نیا قصه برادر... اسمشو بزار بچگی... تا آخر زندگی... هاچین و واچین تموم شد... عمر!!! منم تموم شد...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

در زندگی مثل زودپز باش وقتی جوش آوردی در اوج خونسردی سوت بزن...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

به گردابی فرو رفتیم ، که چرخشش ، عالمی دارد 
                                                  به دریای خموش رفته ، نمی داند مصیبتهای طوفان را...

+ نوشته شده توسط م.نیکبخت در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 6:59 |